![]() |
پرنده مهاجر |
|
نویسندگان مرجان اصغری آرشیو من لینک دوستان
غزل حسین حیدر بیگی علی جعفری غلام رضا ابراهیمی روح الله واعظی اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب وبلاگ دوست یابی آمار وبلاگ : ![]() RSS 2.0
|
دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦
لبخند بزنی یانزنی زندگی همین گونه هست با همین قد بلند ووزن سنگین اش زندگی همیشه بوده است حتی دراین چهار دیواری حتی برای یک دختر افغانی گاه به شکل جارو گاه به شکل غذای نیمه پخته روی اجاق من و تنهایی هرروزباهم چای می خوریم حرف می زنیم اواز روزهای نیامده می گوید ومن از روزهای رفته روزهایی که درخانه بو گرفت ومادر نفهمید وقتی که داشت کهنه های نوزاد یک ساله اش رامی شست حالازندگی در چهارگوشه خانه نشسته است و خیره به من نگاه می کند باید بروم هنوزظرفها را نشسته ام چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
خانه را تکان داده ام خودم را تکان داده ام وحالا دور سفره ای در انتظارمادری هستم با لباسی سبز که مرا به دنیا آورد نشسته ایم و به سالی خوش فکر میکنم سالی بدون درد بدون جنگ سالی شاید در وطن از درون سفره صدای تو می آید صدای آوازپرنده گان صدای جاری شدن رودها وتودرهمین روزها بودی که گلوله ای قلبت را شکافت وازآن گلی سرخ شکفت واکنون خاک بوی تو را می دهد پرنده صدای تورا دارد باد روح تو را بهار کاکا محمد من است با همان صدا با همان دستها اما تودیگردرچشمان پدر نیستی در دستان برادرنیستی ّآری امسال بهارزیرخاکها مانده است پنجشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٥
زندگی این یک فنجان چای است که جرعه ای می نوشی گرم می شوی غرق در لذت وبه تفاله هایش که می رسی... زندگی این یک حبه قند است در دهان که می گذاری شیرینی اش چه زود آب می شود زندگی این شعر ناتمام من است که هیچ بایان خوبی ندارد دوشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٥
پدر! آستینت را دوخته ام اما برای پارگی دستانت این یک قرقره نخ کافی نیست ما به شکل دکمه های پیراهنت هستیم که با دستا نت دکمه می شویم پدر هر صبح که می رود نیمی از دستانش را برای ما می گذارد مادر برایمان نان می خرد این روزها دستهای مادر هم درد می کند او هر روز دستانش را در آشپز خانه رنده می کند دور یک سفره می نشینیم بی آنکه بدانیم داریم دستهای مادر را می خوریم دستهای پدر را می خوریم شب پدر خسته در گوشه ای می نشیند و خوشبختی اش را در خبرهای افغانستان جستجو میکند مادر برای خشک شدن چشمانش به دنبال آفتا بی ست و برادر با اسباب بازیهایش ما به شکل ورق های پاره شده دفتری در امده ایم خانه سرد است چای دم می کنم می نوشیم اما این چای ها آن قدر داغ نیستند که ما را گرم کند شاید این بار نوبت خوردن دستان من باشددوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥ شرابت را بنوش شرابت را بنوش بگذار لذت های گیر کرده در گلویت پایین رود آنقدر کوچه را به مستی کشانده ای که تن خاک آلودش را به در و دیوار میزند و دیوانگی اش را فریاد میکند ببین ! درخت را هم به هذیان برده ای و آفتاب را که با هیجانی سخت بوسه هایی گرم بر تو میزند خوش به حالت که آفتاب و خاک و گیاه هم از تو لذتی بس گران میبرند به ابرهای تیره نگاه کن حالا جهانی دارد شراب مینوشد گویی اینبار نوبت مستی خداست پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥ شعرهايی از درون وقتی راه می روی خاک زیر پایت وسوسه می شود وباد را به تحریک می آوری باد تجاوز گر بزرگیست که گره روسری ام را باز کرده وروزی که زمین دامنش را پهن کرد دامنی پر چین داشت که من دختری با دره هایی عمیق در پی فتح قله ها قله هایی که تنگ نفس می کشند و روزی ما را خفه خواهند کرد دلتنگم ! و دلتنگی ام را این عصر نارنجی خوب میداند ای غروب شوریده حال! شب خواهد آمد تورا می بلعد وخود پر می شوداز اندوه شب هنگام وقتی آسمان کور میشود زمین کر ومن لال جهان به خواب می رود ما میخوابیم و روزی اصحاب کهف مارا بیدار خواهند کرد مرجان اصغری پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥
در سرم پاییزیست که موهایم می ریزند و زبانم خشک است زمین آهش را به پای کوه می ریزد و من به کجا؟ آه... نگاه کن کوه هم به حالم می گرید اشکهای سنگی اش سرازیرند. هیچ میدانی... من با هزار غم از تو و دشت ها سوت بی خیالی می زنند چقدر زیر این درخت جای تو خالیست اصلا شاید ... اصلا شاید من سیبم و تو جاذبه خاک میشوم قله ها اوج میگیرند پرچمی ازمن سبز خواهد شد یادم در شاخ و برگها خواهد رویید و اکنون من ، پا بسته مردی لرزه بر اندامم می اندازد میز و قلم و دفترت از من پر شده است. مرجان اصغری |
|
![]() |
||
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |